تبليغاتX
love story

دکتر علی شریعتی

 من رقص دختران هندي را بيشتر از نماز پدر و مادرم دوست دارم.

چون آنها از روي عشق و علاقه مي رقصند ولي پدر و مادرم از روي

عادت نماز مي خوانند.


 

نوشته شده توسط هديه در سه شنبه چهاردهم مهر 1388 ساعت موضوع | لینک ثابت


شهر سنگی

                                                               

تو فصل سرد کابوس که درد و غم زیاده

حاکم شهر سنگی ، یه حکم تازه داده

تمام عاشقا رو سپرده دست جلاد

گفته که دیگه این شهر عاشق نمی خواد

یکی یکی دلا رو بسته به چوبه دار

گفته فقط بمونه قلبای سرد و بیمار

بازم سکوت و تردید ، شهرو گرفته در بند

جلادا ، عاشقا رو دوباره دوره کردن

تو گرگ و میش این صبح ،  یه قتل عام تازس

تا شب ، رو دست این شهر ، یه عالمه جنازس

مردم شهر سنگی ، هنوز اسیر صبرن

به جای کلبه ی عشق به فکر سنگ قبرن

 


 

نوشته شده توسط هديه در چهارشنبه سی و یکم تیر 1388 ساعت موضوع | لینک ثابت


هیچکس...

 

چشماشو بست و مثل هر شب انگشتاشو کشيد روی دکمه های پيانو .
صدای موسيقی فضای کوچيک کافی شاپ رو پر کرد .
روحش با صدای آروم و دلنواز موسيقی , موسيقی که خودش خلق می کرد اوج می گرفت .
مثه يه آدم عاشق , يه ديوونه , همه وجودش توی نت های موسيقی خلاصه می شد .
هيچ کس اونو نمی ديد .
همه , همه آدمايي که می اومدن و می رفتن
همه آدمايي که جفت جفت دور ميز ميشستن و با هم راز و نياز می کردن فقط براشون شنيدن يه موسيقی مهم بود .
از سکوت خوششون نميومد .
اونم می زد .
غمناک می زد , شاد می زد , واسه دلش می زد , واسه دلشون می زد .
چشمش بسته بود و می زد .
صدای موسيقی براش مثه يه دريا بود .
بدون انتها , وسيع و آروم .
يه لحظه چشاشو باز کرد و در اولين لحظه نگاهش با نگاه يه دختر تلاقی کرد .
يه دختر با يه مانتوی سفيد که درست روبروش کنار ميز نشسته بود .
تنها نبود ... با يه پسر با موهای بلند و قد کشيده .
چشمای دختر عجيب تکونش داد ... یه لحظه نت موسيقی از دستش پريد و يادش رفت چی داره می زنه .
چشماشو از نگاه دختر دزديد و کشيد روی دکمه های پيانو .
احساس کرد همه چيش به هم ريخته .
دختر داشت می خنديد و با پسری که روبروش نشسته بود حرف می زد .
سعی کرد به خودش مسلط باشه .
يه ملودی شاد رو انتخاب کرد و شروع کرد به زدن .
نمی تونست چشاشو ببنده .
هر چند لحظه به صورت و چشای دختر نگاه می کرد .
سعی کرد قشنگ ترين اجراشو داشته باشه ... فقط برای اون .
دختر غرق صحبت بود و مدام می خنديد .
و اون داشت قشنگ ترين آهنگی رو که ياد داشت برای اون می زد .
يه لحظه چشاشو بست و سعی کرد دوباره خودش باشه ولی نتونست .
چشاشو که باز کرد دختر نبود .
يه لحظه مکث کرد و از جاش بلند شد و دور و برو نگاه کرد .
ولی اثری از دختر نبود .
نشست , غمگين ترين آهنگی رو که ياد داشت کشيد روی دکمه های پيانو .
چشماشو بست و سعی کرد همه چيزو فراموش کنه .
....
شب بعد همون ساعت
وقتی که داشت جای خالی دختر رو نگاه می کرد دوباره اونو ديد .
با همون مانتوی سفيد
با همون پسر .
هردوشون نشستن پشت همون ميز و مثل شب قبل با هم گفتن و خنديدن .
و اون برای دختر قشنگ ترين آهنگشو ,
مثل شب قبل با تموم وجود زد .
احساس می کرد چقدر موسيقی با وجود اون دختر براش لذت بخشه .
چقدر آرامش بخشه .
اون هيچ چی نمی خواست .. فقط دوس داشت برای گوشای اون دختر انگشتای کشيده شو روی پيانو بکشه .
ديگه نمی تونست چشماشو ببنده .
به دختر نگاه می کرد و با تموم احساسش فضای کافی شاپ رو با صدای موسيقی پر می کرد .
شب های متوالی همين طور گذشت .
هر روز سعی می کرد يه ملودی تازه ياد بگيره و شب اونو برای اون بزنه .
ولی دختر هيچ وقت حتی بهش نگاه هم نمی کرد .
ولی اين براش مهم نبود .
از شادی دختر لذت می برد .
و بدترين شباش شبای نيومدن اون بود .
اصلا شوقی برای زدن نداشت و فقط بدون انگيزه انگشتاشو روی دکمه ها فشار می داد و توی خودش فرو می رفت .
سه شب بود که اون نيومده بود .
سه شب تلخ و سرد .
و شب چهارم که دختر با همون پسراومد ... احساس کرد دوباره زنده شده .
دوباره نت های موسيقی از دلش به نوک انگشتاش پر می کشيد و صدای موسيقی با قطره های اشکش مخلوط می شد .
اونشب دختر غمگين بود .
پسربا صدای بلند حرف می زد و دختر آروم اشک می ريخت .
سعی کرد يه موسيقی آروم بزنه ... دل توی دلش نبود .
دوست داشت از جاش بلند شه و با انگشتاش اشکای دخترو از صورتش پاک کنه .
ولی تموم اين نيازشو توی موسيقی که می زد خلاصه می کرد .
نمی تونست گريه دختر رو ببينه .
چشماشو بست و غمگين ترين آهنگشو
به خاطر اشک های دختر نواخت .
...
همه چيشو از دست داده بود .
زندگيش و فکرش و ذکرش تو چشمای دختری که نمی شناخت خلاصه شده بود .
يه جور بغض بسته سخت
يه نوع احساسی که نمی شناخت
يه حس زير پوستی داغ
تنشو می سوزوند .
قرار نبود که عاشق بشه ...
عاشق کسی که نمی شناخت .
ولی شده بود ... بدجورم شده بود .
احساس گناه می کرد .
ولی چاره ای هم نداشت ... هر شب مثل شب قبل مثل شب اول ... فقط برای اون می زد .
...
يک ماه ازش بی خبر بود .
يک ماه که براش يک سال گذشت .
هيچ چی بدون اون براش معنی نداشت .
چشماش روی همون ميز و صندلی هميشه خالی دنبال نگاه دختر می گشت .
و صدای موسيقی بدون اون براش عذاب آور بود .
ضعيف شده بود ... با پوست صورت کشيده و چشمای گود افتاده ...
آرزوش فقط يه بار ديگه
ديدن اون دختر بود .
يه بار نه ... برای هميشه .
اون شب ... بعد از يه ماه ... وقتی که داشت بازم با چشمای بسته و نمناکش با انگشتاش به پيانو جون می داد دختر
با همون پسراز در اومد تو .
نتونست ازجاش بلند نشه .
بلند شد و لبخندی از عمق دلش نشست روی لباش .
بغضش داشت می شکست و تموم سعيشو می کرد که خودشو نگه داره .
دلش می خواست داد بزنه ... تو کجايي آخه .
دوباره نشست و سعی کرد توی سلولای به ريخته مغزش نت های شاد و پر انرژی رو جمع کنه و فقط برای ورود اون
و برای خود اون بزنه .
و شروع کرد .
دختر و پسرهمون جای هميشگی نشستن .
و دختر مثل هميشه حتی يه نگاه خشک و خالی هم بهش نکرد .
نگاهش از روی صورت دختر لغزيد روی انگشتای اون و درخشش يک حلقه زرد چشمشو زد .
يه لحظه انگشتاش بی حرکت موند و دلش از توی سينه اش لغزيد پايين .
چند لحظه سکوت توجه همه رو به اون جلب کرد و خودشو زير نگاه سنگين آدمای دور و برش حس کرد .
سعی کرد دوباره تمرکز کنه و دوباره انگشتاشو به حرکت انداخت .
سرشو که آورد بالا نگاهش با نگاه دختر تلاقی کرد .
- ببخشيد اگه ميشه يه آهنگ شاد بزنيد ... به خاطر ازدواج من و سامان .... امکان داره ؟
صداش در نمي اومد .
آب دهنشو قورت داد و تموم انرژيشو مصرف کرد تا بگه :
- حتما ..
يه نفس عميق کشيد و شاد ترين آهنگی رو که ياد داشت با تموم وجودش
فقط برای اون
مثل هميشه
فقط برای اون زد
اما هيچکس اونشب از لا به لای اون موسيقی شاد
نتونست اشک های گرم اونو که از زير پلک هاش دونه دونه می چکيد ببينه
پلک هايي که با خودش عهد بست برای هميشه بسته نگهشون داره
دختر می خنديد
پسر می خنديد
و يک نفر که هيچکس اونو نمی ديد
آروم و بی صدا
پشت نت های شاد موسيقی
بغض شکسته شو توی سينه رها می کرد

 


 

نوشته شده توسط هديه در شنبه پنجم اردیبهشت 1388 ساعت موضوع | لینک ثابت


Miau

        

Our deepest fear is not that we are inadequate. Our deepest fear is that we are powerful beyond measure. It is our light, not our darkness that most frightens us. We ask ourselves, Who am I to be brilliant, gorgeous, talented, fabulous? Actually, who are you not to be? You are a child of God. Your playing small does not serve the world. There is nothing enlightened about shrinking so that other people won't feel insecure around you. We are all meant to shine, as children do. We were born to make manifest the glory of God that is within us. It's not just in some of us; it's in everyone. And as we let our own light shine, we unconsciously give other people permission to do the same. As we are liberated from our own fear, our presence automatically liberates others.


 

نوشته شده توسط رضا در سه شنبه بیست و دوم بهمن 1387 ساعت موضوع | لینک ثابت


تولدت مبارک!

 

براي حرمت چشمانت ، چتري خواهم ساخت كه هيچ كس سياهي

چشمانت را ، و زيبايي آن را نبيند ...

فقط  ، ماه مي تواند شب ها چشمان زيبايت را ببيند ... ؛ اگر

خسوف و كسوف بگذارند ...


 

نوشته شده توسط هديه در شنبه چهاردهم دی 1387 ساعت موضوع | لینک ثابت


عشق واقعی

                             

رنگ چشاش آبی بود .
رنگ آسمونی که ظهر تابستون داره . داغ داغ…
وقتی موهای طلاییشو شونه می کرد دوست داشتم دستامو زیر موهاش بگیرم
مبادا که یه تار مو از سرش کم بشه .
دوستش داشتم .
لباش همیشه سرخ بود .
مثل گل سرخ حیاط . مثل یه غنچه …
وقتی می خندید و دندونای سفیدش بیرون می زد اونقدرمعصوم و دوست داشتنی می شد که اشک توی چشمام جمع میشد.
دوست داشتم فقط بهش نگاه کنم .
دیوونم کرده بود .
اونم دیوونه بود .
مثل بچه ها هر کاری می خواست می کرد .
دوست داشت من به لباش روژ لب بمالم .
می دونست وقتی نگام می کنه دستام می لرزه .
اونوقت دور لباش هم قرمز می شد .
بعد می خندید . می خندید و…
منم اشک تو چشام جمع میشد .
صدای خنده اش آهنگ خاصی داشت .
قدش یه کم از من کوتاه تر بود .
وقتی می خواست بوسش کنم ٫
چشماشو میبست ٫
سرشو بالا می گرفت ٫
لباشو غنچه می کرد ٫
دستاشو پشت سرش می گرفت و منتظر می موند .
من نگاش می کردم .
اونقدر نگاش می کردم تا چشاشو باز می کرد .
تا می خواست لباشو باز کنه و حرفی بزنه ٫
لبامو می ذاشتم روی لبش .
داغ بود .

وقتی می گم داغ بود یعنی خیلی داغ بود .
می سوختم .
همه تنم می سوخت .
دوست داشت لباشو گاز بگیرم .
من دلم نمیومد .
اون لبامو گاز می گرفت .
چشاش مثل یه چشمه زلال بود ٫صاف و ساده …
وقتی در گوشش آروم زمزمه می کردم : دوستت دارم ٫
نخودی می خندید و گوشمو لیس می زد .
شبا سرشو می ذاشت رو سینمو صدای قلبمو گوش می داد .
من هم موهاشو نوازش میکردم .
عطر موهاش هیچوقت از یادم نمیره .
شبای زمستون آغوشش از هر جایی گرم تر بود .
دوست داشت وقتی بغلش می کردم فشارش بدم ٫
لباشو می ذاشت روی بازوم و می مکید٫
جاش که قرمز می شد می گفت :
هر وقت دلت برام تنگ شد٫ اینجا رو بوس کن .
منم روزی صد بار بازومو بوس می کردم .
تا یک هفته جاش می موند .
معاشقه من و اون همیشه طولانی بود .
تموم زندگیمون معاشقه بود .
نقطه نقطه بدنش برام تازه گی داشت .
همیشه بعد از اینکه کلی برام میرقصید و خسته می شد ٫
میومد و روی پام میشست .
سینه هاش آروم بالا و پایین می رفت .
دستمو می گرفت و می ذاشت روی قلبش ٫
می گفت : میدونی قلبم چی می گه ؟
می گفتم : نه
می گفت : میگه لاو لاو ٫ لاو لاو …
بعد می خندید . می خندید ….
منم اشک تو چشام جمع می شد .
اندامش اونقدر متناسب بود که هر دختری حسرتشو بخوره .
وقتی لخت جلوم وامیستاد ٫ صدای قلبمو می شنیدم .
با شیطنت نگام می کرد .
پستی و بلندی های بدنش بی نظیر بود .
مثل مجسمه مرمر ونوس .
تا نزدیکش می شدم از دستم فرار می کرد .
مثل بچه ها .
قایم می شد ٫ جیغ می زد ٫ می پرید ٫ می خندید …
وقتی می گرفتمش گازم می گرفت .
بعد یهو آروم می شد .
به چشام نگاه می کرد .
اصلا حالی به حالیم می کرد .
دیوونه دیوونه …
چشاشو می بست و لباشو میاورد جلو .
لباش همیشه شیرین بود .
مثل عسل …
بیشتر شبا تا صبح بیدار بودم .
نمی خواستم این فرصت ها رو از دست بدم .
می خواستم فقط نگاش کنم .
هیچ چیزبرام مهم نبود .
فقط اون …
من می دونستم (( بهار )) سرطان داره .
خودش نمی دونست .
نمی خواستم شادیشو ازش بگیرم .
تا اینکه بلاخره بعد از یکسال سرطان علایم خودشو نشون داد .
بهار پژمرد .
هیچکس حال منو نمی فهمید .
دو هفته کنارش بودم و اشک می ریختم .
یه روز صبح از خواب بیدار شد ٫
دستموگرفت ٫
آروم برد روی قلبش ٫
گفت : می دونی قلبم چی می گه؟
بعد چشاشو بست.
تنش سرد بود .
دستمو روی سینه اش فشار دادم .
هیچ تپشی نبود .
داد زدم : خدا …
بهارمرده بود .
من هیچی نفهمیدم .
ولو شدم رو زمین .
هیچی نفهمیدم .
هیچکس نمی فهمه من چی میگم .
هنوز صدای خنده هاش تو گوشم می پیچه ٫
هنوزم اشک توی چشام جمع می شه ٫
هنوزم دیوونه ام.

 


 

نوشته شده توسط هديه در شنبه شانزدهم آذر 1387 ساعت موضوع | لینک ثابت


به نظر من كه تقصير جفتشونه!!!!!!!!!!!

  وقتی سر کلاس درس نشسته بودم تمام حواسم متوجه دختری بود که کنار دستم نشسته بود و اون منو داداشی صدا می کرد.به موهای مواج و زیبای اون خیره شده بودم و آرزو می کردم

 که عشقش متعلق به من باشه. اما اون توجهی به این مساله نمیکرد. اخر

 کلاس پیش من اومد و جزوه ی جلسه ی پیش رو خواست منم جزومو بهش

 دادم. بهم گفت: متشکرم داداشی و گونه منو بوسید.

میخوام بهش بگم ،می خوام که بدونه ،من نمی خوام فقط داداشی باشم.

 من عاشقم . اما ........ من خیلی خجالتی هستم......... علتشو نمیدونم.

تلفن زنگ زد ، خودش بود،گریه می کرد،دوست پسرش قلبشو شکسته

بود. از من خواست که برم پیشش. نمی خواست تنها باشه. من هم اینکارو

کردم.وقتی کنارش روی کاناپه نشسته بودم، تمام فکرم متوجه اون چشمای

 معصومش بود . ارزو می کردم عشقش متعلق به من باشه . بعد از 2

ساعت دیدن فیلم و خوردن 3 بسته چیپس ، خواست بره که بخوابه ، به من

 نگاه کرد و گفت: متشکرم و گونه منو بوسید.

می خوام بهش بگم، می خوام که بدونه ، من نمی خوام فقط داداشی

باشم. من عاشقشم. اما ....... من خیلی خجالتی هستم.......... علتشو

نمیدونم.

روز قبل از جشن دانشگاه پیشم اومد و گفت: قرارم بهم خورده، اون نمی

خواد با من بیاد. من با کسی قرار نداشتم . ترم گذشته ما به هم قول داده

بودیم که اگر زمانی هیچکدومون برای مراسم پاتنر قرار نداشتیم با هم باشیم

 درست مثل خواهر و برادر.

ما هم با هم به جشن رفتیم . جشن به پایان رسید من پشت سر اون، کنار در خروجی ،ایستاده بودم. تمام هوش و حواسم به اون لبخند زیباش و اون چشمای همچون کریستالش بود. ارزو می کردم که عشقش متعلق به من باشه ، اما اون مثل من فکر نمیکرد و من اینو می دونستم به من گفت: متشکرم . شب خیلی خوبی بود و گونه منو بوسید .

می خوام بهش بگم ، می خوام که بدونه ، من نمی خوام فقط داداشی باشم . من عاشقم . اما ........ من خیلی خجالتی هستم ....... علتشو نمیدونم .

یه روز گذشت ، سپس یه هفته ، یک سال ......... قبل از اینکه بتونم حرف دلم رو بزنم روز فارغ التحصیلی فرا رسید ، من به اون نگاه می کردم که درست مثل فرشته ها روی صحنه رفته بود تا مدرکش رو بگیره .

می خواستم که عشقش متعلق به من باشه اما اون به من توجهی نمیکرد و من این رو می دونستم ، قبل از اینکه کسی خونه بره به سمت من اومد ، با همون لباس و کلاه فارغ التحصیلی ، با گریه منو در اغوش گرفت و سرش رو روی شونه من گذاشت و اروم گفت : تو بهترین داداشی دنیا هستی . متشکرم و گونه منو بوسید.

می خوام بهش بگم ، می خوام که بدونه ، من نمی خوام فقط داداشی باشم . من عاشقشم . اما.......من خجالتی هستم .......علتشو نمیدونم .

نشستم روی صندلی ، صندلی ساقدوش ، توی کلیسا ، اون دختره حالا داره ازدواج میکنه ، من دیدم که بله رو گفت و وارد زندگی جدیدی شد . با مرد دیگه ای ازدواج کرد . من می خواستم که عشقش متعلق به من باشه . اما اون اینطوری فکر نمی کرد و من اینو می دونستم ، اما قبل از اینکه از کلیسا بره بیرون رو به من کرد و گفت: تو اومدی؟ متشکرم.

می خوام بهش بگم ، می خوام که بدونه ، من نمی خوام که فقط داداشی باشم . من عاشقشم . اما ....... من خیلی خجالتی هستم .......علتشو نمیدونم .

سالهای خیلی زیادی گذشت . به تابوتی نگاه می کنم که دختری که من رو داداشی خودش می دونست توی اون خوابیده ، فقط دوستان دوران تحصیلش دور تابوت هستند ، یک نفر داره دفتر خاطراتش رو می خونه دختری که در دوران تحصیل اون رو نوشته بود و این چیزی هست که اون نوشته بود:

تمام توجهم به اون بود. ارزو می کردم که عشقش برای من باشه . اما اون توجهی به این موضوع نداشت و من اینو می دونستم . من می خواستم بهش بگم، می خواستم که بدونه که نمی خوام فقط برای من داداشی باشه من عاشقش هستم . اما .......من خجالتی ام ........ نمیدونم چرا ........... همیشه ارزو داشتم که به من بگه دوستم داره .

ای کاش این کارو می کردم ای کاش بهش می گفتم که چقدر دوستش دارم
با خودم فکر می کردم و گریه می کردم


 اگه هم دیگرو دوست دارید به هم بگید . خجالت نکشید عشق رو از هم دریغ نکنید . خودتونو پشت القاب و اسامی مخفی نکنید ، منتظر طرف مقابل نباشید ، شاید اون از شما خجالتی تر و عاشق تر باشه.

هی نگید چی بگم ؟؟ برید جلو خدا بزرگه !!!


 

نوشته شده توسط هديه در شنبه دوم آذر 1387 ساعت موضوع | لینک ثابت


تفاوت نسل ها

 

    مي گه: نصف سن تو رو داشتم كه شوهرم دادن...

مي گم: اي مادر، كو جوون تحصيل كرده و خونواده دار شاغل و خدمت رفته و... كه از عهده ي توقعات پدر جان در بياد؟

مي گه: پدرت هفت شبانه روز نهار و شام عروسي برام داد.

مي گم: وااااي... حالا يه شب تالار و يه شام ، ده ميليون خرج ميذاره رو دست جوون مردم!

مي گه: پدرت با حقوق ماهي 500 تا تك تومن اين خونه رو ساخت.

مي گم: واقعا؟ يكي رو مي شناسم كه خونشو فروخت تا دخترشو شوهر بده!

مي گه:درس خوندم ، ديپلم گرفتم ، ولي پدرت نذاشت برم سر كار.

مي گم:درس؟ حقوق سه ماه پدر شد شهريه دانشگاه آزادم. ولي كو كار؟

مي گه: قد تو بودم سه تا بچه داشتم!

مي گم: چطوري؟ خيلي ها تو خرج پوشك و شير خشك اوليش موندن!

مي گه: پول نبود ، ولي دلخوشي داشتيم.

مي گم: هميشه خوش باشي ، مادر. ولي دل خوش سيري چند؟؟؟

 


 

نوشته شده توسط هديه در یکشنبه بیست و یکم مهر 1387 ساعت موضوع | لینک ثابت


عاشق خر

یکی بود یکی نبود
يه روزی از روزا
با يه دختری آشنا شدم.
اون اولا واسم مثل يه دوست خوب بود.
يه دوست که باهاش بتونم راحت درد دل کنم.
ولی کم کم خيلی بهش عادت کردم.
واسم با ديگران متفاوت بود.
عاشقش شدم.
عشق اولم بود.
نمی دونستم چه جوری بهش بگم.
چه جوری نشون بدم
که دوستش دارم.
روز ها گذشت.
من هم هر کاری که می تونستم می کردم
که بهش نشون بدم که دوستش دارم.
يه روز قلبمو تقديمش کردم٬ قلبمو پس داد!
دختر عجيبی بود. اصلا توو خط عشق و عاشقی نبود.
همين جور عاشقش موندم...
يه روز اومد گفت:
" اين دوستمه اسمش سعيد هست."
يهو يه چيزی قلبمو فشار داد.
بغضمو خوردم و لبخند زدم گفتم:
"خوشبختم."
ديگه چيزی از دلم نمونده بود.
اون لبخند از ته دل نبود.
فقط ماهيچه های صورتم بودن که به صورت يک لبخند شکل گرفته بودند.
که باز هم ناراحت نشه!
يه روز درحالی که گريه می کرد به خونم اومد و گفت:
"با هم جرو بحثمون شده. می تونم پيشت بمونم؟"
با اين حال که می دونستم اين قلبمه که باز هم بايد درد بکشه و جيک نزنه٬
لبخند زدم و گفتم:
"بله که می تونی."
بغلش کردم و سرش رو گذاشتم رو شونم که گريه کنه تا آروم بشه...
چندين ماه گذشت...
يه روز بهم زنگ زد و گفت:
"پنجشنبه هفته ی ديگه عروسيم هست. کارت دعوتو کی بيارم خونتون بهت بدم؟"
ديگه نمی فهميدم چی ميگه.
منگ شده بودم.
يهو ديدم داره ميگه:
"... کوشي؟ الوووووو...."
گفتم: "اينجام. اينجام. يه لحظه رفتم تو فکر."
گفت: "تو هميشه وقتی با من حرف می زنی ميری تو فکر!"
گفتم: "فردا خونه هستم. حدود ساعت پنج بيا دعوت نامه رو بده."
....
اون شب اصلا خوابم نمی برد. خُل شده بودم.
ياد اون روزهای اول که تازه باهاش آشنا شده بودم افتاده بودم.
خلاصه با هزار تا وول خوردن و کلنجار رفتن تونستم يه سه ساعت بخوابم.
فردا ساعت پنج زنگ در به صدا در اومد.
خودش بود. بازم سر ساعت!
در رو باز کردم.
به چشماش زل زدم.
هنوزم عاشقش بودم. ولی ...
گفت:
"يوهو. کجايی؟ بيا اينم دعوت نامه. پنجشنبه می بينمت."
تا پنجشنبه بياد٬‌ نمی دونم چه جوری زندگی کردم.
همه چيز واسم مثل جهنم بود.
نمی تونستم تحمل کنم.
به سيگار و مشروب هم عادت نداشتم.
دوست داشتم برم بالای يه کوهی و تا دلم می خواد داد بزنم.
....
پنجشنبه کت شلوارم رو پوشيدم.
به سالن که رسيدم٬ اونو توو لباس عروس ديدم.
چقدر زيبا شده بود.
اومد جلو و بهم گفت:
"خوش اومدی امين. برو يه جا بشين. اميدوارم بهت امشب خوش بگذره."
دستشو گرفتم و لبم رو آوردم نزديک گوشش و گفتم:
"نه. اومدم اين کادوی ناقابل رو بدم و برم. تو هميشه توو قلب من هستی. منو يادت نره!"
گونش رو بوسيدم و گفتم:
"خداحافظ!"
حالا اين من بودم و تنهايی هام که بايد تا ابد باهاش می ساختم!...


 

نوشته شده توسط هديه در چهارشنبه پنجم تیر 1387 ساعت موضوع | لینک ثابت


پشت هیچستان جایی ست...

                

 پايم را بيشتر از گليمم دراز مي كنم و ...

                                                 تو را مي خواهم ...

سليمان هم اگر تو را مي ديد ...

                                                 قاليچه اش را به باد مي داد ...

و زمين گير مي شد ... !!!

 


 

نوشته شده توسط هديه در پنجشنبه نهم خرداد 1387 ساعت موضوع | لینک ثابت


جریانات رخت خوابی

 

 

جريانات رخت‌خوابي اصولاً از جذاب‌ترين موضوعات در زندگيه بشريه.

يه جورايي هم در دنيا اينطوري شده كه اصولاً آقايون بايد دنبال اين

مسائل بدوبدو كنن و خانم‌ها هم ازش به عنوان اسلحه‌اي مرگبار

عليه آقايون استفاده‌كنن.

 به هر حال اين جريان واقعيتيه كه هر روز در كنار هر آدمي اتفاق مي‌افته.

 اين داستان پايين رو از جايي خوندم و خيلي خنديدم گفتم ترجمه كنم

شما هم بخونين.

و اما داستان:

يك شب كه من و دوست‌دخترم توي رخت خواب مشغول ناز و نوازش بوديم.

در حالي كه احتمال وقوع حوادثي هر لحظه بيشتر و بيشتر مي‌شد يكدفعه

 خانم برگشت و به من گفت: "من حوصله‌اش رو ندارم ،فقط مي‌خوام كه

 بغلم كني."

چي؟ يعني چه؟

و اون جوابي رو كه هر مردي رو به در و ديوار مي‌كوبونه بهم داد:

تو اصلاً به احساسات من به عنوان يك زن توجه نداري و فقط به فكر رابطه‌ي

فيزيكي ما هستي!

و بعد در پاسخ به چشم‌هاي من كه از حدقه داشت در مي‌اومد اضافه كرد:

تو چرا نمي‌توني من رو بخاطر خودم دوست داشته باشي نه براي چيزي كه

توي رختواب بين من و تو اتفاق مي‌افته؟

خوب واضح و مبرهن بود كه اون شب ديگه هيچ حادثه‌اي رخ نمي‌ده. براي

همين من هم با افسردگي خوابيدم.

فرداي اون شب ترجيح دادم كه مرخصي بگيرم و يه كمي وقتم رو باهاش

 بگذرونم. با هم رفتيم بيرون و توي يك رستوران شيك ناهار خورديم.

بعدش رفتيم توي يك بوتيك بزرگ و مشغول خريد شديم.

چندين دست لباس گرون قيمت رو امتحان كرد و چون نمي‌تونست تصميم

 بگيره من بهش گفتم كه بهتره همه رو برداره.

 بعدش براي اينكه ست تكميل بشه توي قسمت كفش‌ها براي هر دست

 لباس يك جفت هم كفش انتخاب كرديم. در نهايت هم توي قسمت

 جواهرات يك جفت گوشواره‌اي الماس.

حضورتون عرض كنم كه از خوشحالي داشت ذوق مرگ مي‌شد. حتي فكر

 كنم سعي كرد من و امتحان كنه چون ازم خواست براش يك مچ‌بند تنيس

 بخرم، با وجود اينكه حتي يك بار هم راكت تنيس رو دستش نگرفته‌بود.

 نمي‌تونست باور كنه وقتي در جواب درخواستش گفتم: "برش دار عزيزم."

در اوج لذت از تمام اين خريد‌ها دست آخر برگشت و بهم گفت:

"عزيزم فكر كنم همين‌ها خوبه. بيا بريم حساب كنيم."

در همين لحظه بود كه گفتم: "نه عزيزم من حالش و ندارم."

با چشماي بيرون زده و فك افتاده گفت:"چي؟"

عزيزم من مي‌خوام كه تو فقط كمي اين چيزا رو بغل كني. تو به وضعيت

 اقتصادي من به عنوان يك مرد هيچ توجهي نداري و فقط همين كه من

برات چيزي بخرم برات مهمه."

و موقعي كه توي چشماش مي‌خوندم كه همين الان هاست كه بياد و منو

 بكشه اضافه كردم: "چرا نمي‌توني من و بخاطر خودم دوست داشته‌باشي

 نه بخاطر چيزايي كه برات مي‌خرم؟

خوب امشب هم توي اتاق‌خواب هيچ اتفاقي نمي‌افته. فقط دلم خنك شد

كه فهميد "هرچي عوض داره گله نداره."

 


 

نوشته شده توسط هديه در یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1387 ساعت موضوع | لینک ثابت


قابل توجه بعضی ها !!!!!!!!!!!!!!

                

دختره گفت: اگه من بميرم ، برام گريه مي كني؟...

پسره گفت: هرگز!!!

دختره بغضش تركيد و چشماش پر از اشك شد...

پسر بغلش كرد و بهش گفت: تو خوشگل نيستي، بلكه زيباتريني... تو رو دوست

ندارم ، بلكه عاشقتم... اگه تو بميري ، برات گريه نمي كنم... چون من هم

مي ميرم...

 

 


 

نوشته شده توسط هديه در دوشنبه نوزدهم فروردین 1387 ساعت موضوع | لینک ثابت


بی وفا!!!!!!!!

                                          

يه دختر كوري توي اين دنياي نامرد زندگي مي كرد ...

اين دختر ، يه دوست پسري داشت كه عاشق اون بود ...

  دختره هميشه مي گفت : اگه من چشمامو داشتم و بينا بودم ،هميشه با تو مي موندم...

يه روز ، يكي پيدا شد كه به اون دختر ، چشماشو بده ...

وقتي كه دختره بينا شد ، ديد كه دوست پسرش كوره...

بهش گفت ، من ديگه تو رو نمي خوام ؛ برو ...

پسره با ناراحتي رفت و يه لبخند تلخ بهش زد و گفت :

                    مراقب چشماي من باش!!!!!!!!

 


 

نوشته شده توسط هديه در شنبه سوم فروردین 1387 ساعت موضوع | لینک ثابت


يك داستان كوتاه

زن وشوهر جواني سوار برموتورسيکلت در دل شب مي راندند.
انها از صميم قلب يکديگر را دوست داشتند.
زن جوان: يواشتر برو من مي ترسم! مرد جوان: نه ، اينجوري خيلي بهتره! زن جوان: خواهش مي کنم ، من خيلي ميترسم! مردجوان: خوب، اما اول بايد بگي دوستم داري. زن جوان: دوستت دارم ، حالامي شه يواشتر بروني.
مرد جوان: مرا محکم بگير . زن جوان: خوب، حالا مي شه يواشتر بروني؟ مرد جوان: باشه ، به شرط اين که کلاه کاسکت مرا برداري و روي سرت بذاري، اخه نمي تونم راحت برونم، اذيتم مي کنه.

روز بعد روزنامه ها نوشتند:
برخورد يک موتورسيکلت با ساختماني حادثه افريد.در اين سانحه که بدليل بريدن ترمز موتور سيکلت رخ داد، يکي از دو سرنشين زنده ماند و ديگري در گذشت.


مرد جوان از خالي شدن ترمز اگاهي يافته بود پس بدون اين که زن جوان را مطلع کند با ترفندي کلاه کاسکت خود را بر سر او گذاشت و خواست براي اخرين بار دوستت دارم را
از زبان او بشنود و خودش رفت تا او زنده بماند .


 

نوشته شده توسط در دوشنبه بیست و هفتم اسفند 1386 ساعت موضوع | لینک ثابت


شانه های ویران

چشم مي دوزد توي چشم هايت. مطمئني كه با نگاه عميقش غرق در رؤياهاي شيريني است كه در ذهن خود مي پروراند؛ ازدواج، خوشبختي، فرزندهاي قد و نيم قد، سقفي كه گرمابخش كانون گرم خانواده است ... اما تو زيركتر از آني كه نگاهت را به نگاهش گره بزني .                                                                                        موهاي سيخ شده و شلوار جيني كه خشتكش تا پشت زانوهايت پايين آمده و زنجيري كه گيره هاي كمربند و جيب كنار زانوهايت را به هم گره زده  و يك عالمه كرم و تافت و صورت اصلاح شده .                                                                                             از آن پوزخندهاي الياسي گوشه ي لبت معلوم   است كه به سادگي اش، قاه قاه در دلت مي خندي كه آينده اش را به دست چه كسي گره زده است.                                                                                           با خود می  انديشي: بابا، عجب خري است كه اصلا فكر نميكند ، ساعت 11 صبح چرا من سر كار نيستم يا حتي ساعت 2و3 عصر.

نمي داند كه دست من توي جيب پدرم است.                                         از سرخي هاي روي گونه اش مي تواني بفهمي كه شكار تازه ات بي دست و پا تر از آن است كه تو براي گول زدنش به دست و پا بيفتي.                                                                                         با خودت مي گويي: تو با اينكه پسري ، ابروهايت را بهتر از او برداشته اي .                                                                                          پك ميزني به سيگار و به دختري كه روي نيمكت چند متر آن طرفتر نشسته فكر مي كني... ياد حرف هاي معلمت مي افتي كه سر كلاس با تحقير ، تو را به جاي حميد، حميده صدا مي كرد. آن هم به خاطر سر و وضع و آرايش هاي روي ابرو و صورتت كه كمتر از يك خانم نيست.                                                                                         اين بار شيار كنج لبت تا نزديك گوشت مي رسد و با خود مي گويي: واقعا دختر ها فكر مي كنند كه من مرد زندگي هستم و در دلت ريسه مي روي...                                                                                        به خودت كه مي آيي، دخترك، داستان هاي زيادي از دوستي هاي قبلي و كارهايي كه كرده را برايش گفته. اما تو تنها به شكار بعديت فكر مي كني.                                                                                            دختر هنوز با نگاهي هراسان، به سيگاري كه هنوز در دستش است و روشن نشده ، نگاه مي كند و يك ريز حرف مي زند و خيالبافي مي كند...                                                                                            حالا ديگر سرش را به شانه تو تكيه داده تا به اين آرامش دروغين دلش را خوش كند. اما غافل از اين كه اين شانه ها به جاي آنكه ستوني براي تكيه كردن باشد، ويرانه هايي بيش نيست...        

                                              


 

نوشته شده توسط هديه در دوشنبه بیستم اسفند 1386 ساعت موضوع | لینک ثابت


عشق مرده

یک روز پسری با دختری آشنا میشه ...

ولی چندین سال از پسر بزرگتر بود. دختر اونو بعنوان یه دوست خوب انتخاب میکنه و بعد از مدتي...

پسر عاشق دخترمیشه... ولی هیچ وقت جرات نکرد که به اون ابراز احساسات کنه و بهش حقیقت رو بگه ...

یه روز دختر از دوست پسرش می پرسه که عشق واقعی رو برام معنی کن.

پسرخوشحال میشه و فکر میکنه  که دختر هم به اون علاقه مند شده و براش حدود نیم ساعت توضیح میده ...

دختر به دوستش میگه : من دنبال یه عشق پاک می گردم ... یه عشق واقعی...کمکم میکنی پیداش کنم؟ تا بحال هر چی دنبالش گشتم سراب دیدم و همه عشقها دروغ و واهی بود...

پسر بهش قول میده تو این راه کمکش کنه...

هر روز محبت و عشق پسر به دختر بيشتر مي شد... ولي دختر بي اعتنا می گذشت و هر چي دختر مي گفت ، پسرچند برابرش رو اجرا مي كرد تا دختر متوجه عشق اون بشه...

تا اينكه يه روزكه با هم زير بارون تو خيابون قدم مي زدند،دختر به پسر ميگه : مي دوني عشق واقعي وجود نداره؟

پسر مي پرسه چه طور و دختر ميگه : عشق واقعي اونه كه واسه معشوقش ، جونش رو هم بده...

پسر گفت: ببين، به اطرافت با دقت نگاه كن. مطمئن باش پيداش مي كني.بايد اول قلبتو مثل آينه كني...

دختر خنديد و گفت : اي بابا ...اين حرفا برا تو قصه هاست... واقعيت نداره.

دختر خواست كه با هم به رستوران برن و چيزي بخورن...

پسر قبول كرد...

و ...

در حالي كه از خيابون عبور مي كردن،يه ماشين ، با سرعت تمام به اونا نزديك شد...

انگار ترمزش بريد و نمي تونست بايسته...

پسر كه اين صحنه رو مي بينه ،دختر رو به اون طرف هول ميده و خودش با ماشين برخورد مي كنه و نقش زمين ميشه ...

دختر برمي گرده و سر پسر رو كه غرق خون بود ، تو دستاش مي گيره و بي اختيار فرياد مي كشه :

                                                             عشقم مرد...                                                           

 

آره ... اون تازه متوجه شده بود كه اون پسر ، قرباني عشق دختر شده...

ولي حيف كه ديگه دير شده بود...

دختر ، بعد از اون اتفاق ، ديگه هيچوقت دنبال عشق نرفت و سال هاي سال ، بر لبانش لبخند واقعي نقش نبست...


 

نوشته شده توسط هديه در پنجشنبه شانزدهم اسفند 1386 ساعت موضوع | لینک ثابت


عروسک

                           

عروسك آخرين لالايي ها را مي شنود،اما خوابش نمي برد. عروسك بي قرار است.درست بر عكس صاحبش كه در خواب نازش، رؤياهاي رنگي مي بافد...                                                       

عروسك خوابش نمي برد، درست مثل دختركي كه با غم نداشتن عروسكي مثل او ، رؤياهاي كودكي اش، پرپر مي شود...                                                                  

عروسك فكر مي كند، چه خوب مي شد اگر مي توانست مال آن دخترك بشود،برايش بخندد، گريه كند ، آواز بخواند، برقصد ...                                                              

چه خوب مي شد اگر مي توانست آخرين لالايي ها را كه بلد بود ، براي دخترك بخواند و چشم هايش را به آرامش يك خواب عميق دعوت كند...                                          


 

 

           


 

نوشته شده توسط هديه در دوشنبه سیزدهم اسفند 1386 ساعت موضوع | لینک ثابت


عشق چیست؟

                            

از استاد ديني پرسيدند: عشق چيست ؟ گفت:حرام است...                                     

از استاد هندسه پرسيدند: عشق چيست؟ گفت: نقطه اي كه حول نقطه ي قلب جوان مي گردد...   از استاد تاريخ   پرسيدند: عشق چيست؟ گفت: سقوط سلسله ي قلب جوان...                                                                   از استاد زبان پرسيدند: عشق چيست؟ گفت همپاي لاواست...                                                          ازاستاد ادبيات پرسيدند: عشق چيست؟ گفت: محبت الهيات است...                             از استاد علوم  پرسيدند: عشق چيست؟ گفت: عشق تنها عنصري است كه بدون اكسيزن مي سوزد...                                                از استاد رياضي پرسيدند: عشق چيست؟ گفت: عشق تنها عددي است كه پايان ندارد...                                               


 

نوشته شده توسط هديه در دوشنبه سیزدهم اسفند 1386 ساعت موضوع | لینک ثابت


تنهایی

به عشق گفتم:تا تو رو دارم، تنها نیستم.منو تنها گذاشت                                       و رفت...

به احساس گفتم:تا تو رو دارم، تنها نیستم.تنهام گذاشت و                              رفت...

به وفا گفتم:تا تو رو دارم،تنها نیستم.اونم منو تنها گذاشت                                     و رفت...

ولی وقتی به تنهایی گفتم:تا تو رو دارم،تنها نیستم.موندو                                    همدم و مونسم شد...


 

نوشته شده توسط هديه در شنبه هفدهم آذر 1386 ساعت موضوع | لینک ثابت


چند سخن حكيمانه!!!!!!!!!!!!!

 

ـ اگه يه روز شاد بودي،اروم بخند تا غم بيدار نشه،واگه يه روز غمگين شدي،اروم گريه كن تا شادي نااميد نشه...

ـ خوشبختي مثل پروانه مي مونه اگه رفتي دنبالش،فرار مي كنه.ولي اگه وايستادي،مياد دنبالت و مي شينه رو سرت!!ارزوي يه دنيا پر از پروانه برات دارم...

ـ ان زمان كه بايد دوست بداريم،كوتاهي مي كنيم.ان زمان كه دوستمان دارند،لجبازي مي كنيم...و بعد...براي انچه از دست رفته،اه مي كشيم.

ـ تو زندگيت دنبال كسي نباش كه بتوني باهاش زندگي كني...دنبال كسي باش كه بدون اون نتوني زندگي كني!

ـ تنها يك سقوط است كه جاذبه ي زمين مسؤول ان نيست:فرو افتادن در عشق!

 


 

نوشته شده توسط هديه در پنجشنبه هشتم آذر 1386 ساعت موضوع | لینک ثابت


نصیحت دوستانه

اينها سه جمله ي اصليه زندگيه،بهشون توجه كن:

روزگار مي تونه اشكتو در بياره،

روزگار مي تونه به زانو درت بياره،

زندگي مي تونه قلبتو بشكنه.

اما تا موقعي كه تو نخواي نمي تونه.


 

نوشته شده توسط هديه در پنجشنبه هشتم آذر 1386 ساعت موضوع | لینک ثابت


عشقولانه

وقتي دنباله ي نگاهت رو ميگيرم به اسمون وصل مشود .                                      چشمان شبنمي تو انقدر اسمانيست كه دريا ها از اشكهاي                               تو پر شده و اين تو بودي كه بر زندگي من باريدي و                                           سقف سياه زندگي مرا با باران اشك شستي و سفيدي را                             برايم ماندگار كردي...من در غم هجران با خاطرات                                                اسمانيت زندگي ميكنم.

دلم ميخواهد اشكهايم با دستهاي مهربان تو پاك شود.

دستهايي كه ارزوهاي مرا تا اسمان دراز كرده است.

ميخواهم لانه ي عشقم را ميان شاخه هاي اسمان تو بسازم.                                                                                                    ارزوي اين كه يك بار فقط يك بار به چشمان عسليت خيره شوم                             و صداي تپش زندگي را از امواج نگاهت بشنوم...

مرا به سكوت فرا ميخواند. بيا تا با هم ستاره هاي زندگي را                                  نوراني كنيم.                                                                                              با تو  كه تمام ثانيه هاي عمرم با عقريه ي نگاهت ميچرخد تا تو هستي                منهم هستم                                                                                                    ما ابري هستيم كه در تمام زندگي   ميباريم.                                                    ابرهايي كه در زمستان هم پرتو محبت گرم ميبارند .                                        اي كاش اين روياهاي اسماني با سرنوشت گره بخورد و...

حيف!چه خواب عميقي بود!رمانتيك ترين خواب عمرم كه                                        خودم هم نفهميدم از كجا و چرا شروع شد!

 اين هم از عواقب پر خوريه شام!

 


 

نوشته شده توسط هديه در پنجشنبه هفدهم آبان 1386 ساعت موضوع | لینک ثابت


report phishing report abuse This page is hosted by XM.COM - Free Web Hosting